تبليغاتX
مثل کبوتری که دلش سرخ می زند...
شعر و ادبیات
با يك سلام ساده به او اقتدا كنيد
در آخرین ستاره سحر را صدا كنيد
با روح با طراوت اين بوته هاي سبز
مثل بهار، گرم و صميمانه تا كنيد
تا كي هميشه راوي پ‍ژمردگي شدن؟
خود را كمي به سبزه و گل مبتلا كنيد!
خورشيد اگر كه نيست در اينجا، چراغ هست
وقتي زياد نيست به كم، اكتفا كنيد
ديوارها اگر چه كه يك اصل كهنه اند!
با هم اصول قاعده را جابجا كنيد
              * * *
چيزي ار اعتبار شما كم نمي شود
يك بار اگر كه "گوشه چشمي به ما كنيد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 14:30  توسط سها | 
حالا اگر زياد، اگر كم، گذشته است
حالا اگر به شادي، اگر غم، گذشته است
باري به هر جهت، چه به سختي چه سادگي
آن روزهاي درهم و برهم گذشته است
بيهوده هي اميد به من مي دهي كه چه ؟
زخم من از طبابت و مرهم گذشته است
اين گريه ها فقط نم يك قطره بود از آن
اشكي كه مثل سيل دمادم گذشته است
امشب كمي شراب برايم بياوريد
كار من از بهشت و جهنم گذشته است
پنهان مكن تو وسعت رسوايي مرا
حالا كه از تمامي عالم گذشته است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 14:20  توسط سها | 
اين ريشه پا گرفته در اعماق باورم
حالا چگونه از تو و اين عشق بگذرم
بعد از تو گريه، گريه... فقط گريه ماند و من
در اشك هاي هر شبه ی خود شناورم
بر بالهاي باد به سمت تو مي وزد
خاكستر رها شده ی سرد پيكرم
لبريز مرگ و كفر و جنونم بگو به من
بايد به سبز چشم كه ايمان بياورم؟
من مفلسم تو يوسف مصري ولي تو را
با همت بلند، نه با سكه، مي خرم
حتي اگر براي پريدن فضا كم است
من در همين قفس به هواي تو مي پرم
           * * *
اي كاش مي شد از تو و اين واژه ها گريخت
مي شد تو را به ياد غزلها نياورم
اي خاطرات مرده دلم را رها كنيد
اي سايه ها كنار رويد از برابرم
من هي به خويش وعده ی ديدار مي دهم
لعنت به من! به تو! به دل ساده باورم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 20:0  توسط سها | 

سکوت خسته شد از من غرور را پس داد

پل شکسته خیال عبور را پس داد

سیاه بودم و تنها سیاه می دیدم

نخواست آینه چشمان کور را پس داد

سفر نرفت سفر خسته شد سفر برگشت

سفر که دلهره ی راه دور را پس داد

کنار سفره ی امسال گریه کرد بهار

برای ماهی که ، تنگ بلور را پس داد

غروب بود که گنجشک من هوایی شد

دریچه بسته شد و عکس نور را پس داد
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت 21:59  توسط سها | 

گذاشت پای ورقهای پاره امضا را

که تا عوض بکند سرنوشت فردا را

نوشت گر چه امیدی به این رسیدن نیست

ولی به شوق تو این جاده می برد پا را

نگفته اند مگر آفریده است خدا

برای خاطر هم قلبهای تنها را

تو طرح فتنه برانگیز یک سوال شدی

و باخت ذهن جهان پاسخ معما را

برای من دل عاشق نصیب کرد خدا

اگر برای تو آن چشم های زیبا را

اگر شکوه تماشاییت نبود کسی

عصا به دست نمی دید چشم بینا را

فروغ چشم درخشنده ی تو می شکند

غرور پنجره در صبح شام یلدا را

تو از تمامی افسانه ها بزرگتری

کدام قصه مجنون کدام لیلا را ...

پس از تو مثل بیابان تشنه ای هستم

که روی دوش خودش می کشیده دریا را

مقدر است که پرپر شود نچیده هنوز

شکوفه ای که تحمل نکرده سرما را

سقوط می دهد آخر خسوف کامل تو

پلنگ عاشق شبهای تار صحرا را

تو نیستی و عزیزم نمی شود آخر

نمی شود که به آتش کشید دنیا را
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت 21:55  توسط سها | 

بهار زندگی است که از مرگ برمی خیزد

با چشمانی پر شکایت

بهار ماهی قرمز سفره ی عید است که دلش از تنگ شیشه ای می گیرد

بهار مادر بزرگ است که زیر لب آهسته دعا می خواند

چون درختی که در خاک سالیان به سایه ی خویش گوش سپرده است

بهار گنجشک خیسی است که روی شاخه های درخت انار خودش را تکان می دهد

بهاریاس  پیر است

و گلهایی که پیش از دستهای تو آمده اند

بهار شمائید که دلهایتان صفا وسبزی چهار فصل است

شور کودکانه و جوشش مهربانی از هر سو

بهار ساعت دیواری خانه ماست که روزها را به هم می سپارد

...

بهار آه رنج است، غم است،

دلشوره ی یادها و صداهاست

فریاد کوتاه شادی در گلوگاه غم های بزرگ ما

بهار قلب سراسیمه آزادی است که پیراهن قرمزش را در چشمه ی کوچک آبادی شسته است

و جای گلو له ها را با گلبرگهای سفید می پوشاند

بهار مسافری است که از باغ های خاکستر گذشته است

از اسفند و شبهای طولانی

کوهستان و سکوت

صحراهای پهناور

از برف و بادهای سوزان

و تاریکی ...

بهار زخم است و دریغ است و اندوه

بهار حسرت سالیان است

اخمی کهنه که به تماشای لبخند آمده است

از راهی دراز و خسته

با کلاهی از پوست گرگهای بیابانی

و جعبه ی عطری از سینه سرخ ها و آهوها

سواری با درختانی پر شکوفه در چشمانش

و جراحت تند تیغها در پهلویش

با اسبی سیاه و دیوانه و دشتی سر تا سر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 22:1  توسط سها | 

 

همواره در كشاكش ابليس يا خدا           

اي دل بگو نيايش ابليس يا خدا؟!

فرجام من چه مي شود آيا تو عاقبت       

تن مي دهي به سازش ابليس يا خدا

ديوانه اي شبيه شما را كه آفريد؟           

اي اشتباه فاحش، ابليس يا خدا...

آخر كدام پنجه تو را رام مي كند؟          

سرپنجه هاي خواهش ابليس يا خدا

هي روسپي هر شبه ي كوچه هاي درد     

سر مي نهي به بالش ابليس يا خدا؟

پشت سرت نگاه کن از تو چه مانده است؟

لبخندی از ستایش ابلیس یا خدا

پایان سه نقطه ماند و نویسنده ... انتخاب

تردید در نگارش ابلیس یا خدا

اما عروسکی تو و فرقی نمی کند

بازیگر نمایش ابلیس یا خدا

حالا برای شاعر درباری ات بگو

شعریست با سفارش ابلیس یا خدا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 21:23  توسط سها | 

چراغ درکف این چشم تر اگر که تو باشی

عبور می کنم از شبَ سحر اگر که تو باشی

از ارتفاع غرورم بگو دوبــاره بیفتـــــم

بیفتم آه به زانو تبر اگر که تو باشـــی

قبول می کنم اصلا كه بي اميد بمانم

هميشه منتظرت پشت در اگر كه تو باشي

بهار هست، غزل هست، يك نفركه بيايد

ولي فقط،فقط آن يك نفر اگر كه تو باشي

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 13:44  توسط سها | 

منم كه دايره ها را تمام عمر دويدم

منم كه هر چه دويدم به زندگي نرسيدم

در انعكاس جهان -در خودم- كه گشتم و گشتم

به غير آينه هاي شكسته هيچ نديدم

هزار تكه تر از آسمان ابري اين شهر

سكوت كردم و از خاك خسته فحش شنيدم

براي آنكه در انگشت ذهن شهر بچرخي

تو را به رشته ابيات شاعرانه كشيدم

براي آنكه به چشمت بيايم آه -چه شبها

كه در مسير نگاه تو عاشقانه پريدم

تو اسم ديگر عشقي به روي جمله زبان ها

و من كه گمشده نامم و بي نشانه شهيدم

جنون بريز و مرا در هجوم گريه برقصان

تويي كه وسعت بادي، مرا كه قامت بيدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 22:33  توسط سها | 
نشد صداي تو پايان دردها باشد

شرابخانه درش تا هميشه وا باشد

نشد كه گوشه اي از وسعت جهان خدا

براي يك دل ديوانه نيز - جا باشد

تبر در آبي ذهن درخت جريان يافت

و مشت پنجره را خرد كرد - تا باشد!

به بنده بودن خود تن نداد شيطان شد

كسي كه خواست به جاي خود خدا باشد!

چه قدر پشت ورقهاي پاره گريه كنيم

و حرمتي كه نداريم زير پا باشد

خوشا دمي كه بيايي و تيغ جاي ترنج

دوباره قاتل انگشت دست ما باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 22:18  توسط سها | 
هميشه معني آخر شدن كه پايان نيست

قسم به جان تو دل كندن از تو آسان نيست

به باورم چه كسي تا هميشه خواهد گفت:

كوير سوخته محتاج لطف باران نيست

اگر چه سبز شدن روي شاخه ها - تنها

براي برگ شدن در مسير طوفان نيست

شراب چشم تو ارزاني چنان حسي است

كه در قداست لبهاي روزه داران نيست

هزار پنجره تا ديدن تو مسدود است

اگرچه فرصت يك پلك بي تو امكان نيست

و سهم من به جز از اينكه عاشقت باشم

و خاطرات پر از گريه ي پريشان نيست

به قاطعيت درهاي تا ابد بسته

بگو كه عاشق ديوانه ات پشيمان نيست

تو مي رسي و فراموش مي شود همه چيز

مجال گفتن از درد روزگاران نيست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 21:35  توسط سها | 

وا مي شوند پنجره هاي جهان به تو

دروازه هاي گمشده ي آسمان به تو

دروازه هاي بسته به اعجاز روشني

دروازه هاي واشده ي ناگهان به تو!

شبها كه پلك روشن خورشيد بسته است

سياره پرت مي شود از كهكشان به تو

چشمي كه راه مي كشد از لابه لاي شب

راهي كه ختم مي شود از هر كران به تو

از پشت بام خانه ما راه كوچكي است

با پله هاي چوبي يك نردبان به تو

با ذره ذره هاي تنم درد مي كشم

وقتي نمي شود كه بگويم بمان به تو

يا با تو مي رسم به تو - فرقي نمي كند

يا از مسير رابطه ديگران به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 21:30  توسط سها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدی رمضانی (سها) - متولد مهر59 - شاعر، نويسنده و روزنامه نگار - كتابهاي چاپ شده: "صبح پروانه ها غم انگيز است"(مجموعه غزل و ديگر سروده ها) و "صدا از اتفاق مي آيد"(گردآورنده و شوراي گزينش)
برداشت و کپی كردن از اشعار و مطالب تنها با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز می باشد.

نوشته های پیشین
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/07/01 - 87/07/30
پیوندها
انجمن شاعران پارسي گوي جهان
آدينه بوك-فروشگاه كتاب
پايگاه خبري شهرستان گناباد
رضا بروسان
مجله شعر-انتشارات سوره مهر
علیرضا جهانشاهی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM